تبليغاتX
مهارت دانستن بیشترینها از کوچکترینها است - جـُــــــــــــــــــــــــک 4

مهارت در کامپیوتر را در اینجا فرابگیرید










ترفند ها و دانستنی های موبایل


دنیـــــــــــــــــــای بازیگری


نرم افزار های کاربردی و بازیهای جالب برای شما



جـُــــــــــــــــــــــــک 4 

مطالب زیر فقط طنز بوده و قصد توهین به هیچ شخص ، گروه یا قومی نیست .

جک و خنده جــُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکجک و خنده

  طنز و خنده


غضنفر ميره ماه عسل وقتي بر ميگرده زنش ميگه : چرا منو نبردي ؟!ميگه : خواب بودي دلم نيومد بيدارت کنم !



ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود. همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟ آن مرد گفت : نه ... ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!

غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)

يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!

اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

غضنفر ماه رمضان زولبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولبيا دست نَزَنه!

مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!

يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!! 

ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.

از یکی مي پرسن :چرا قرصاتو سر وقت نمي خوري؟ میگه :مي خوام ميكروبا رو غافلگير كنم.

يه روز يه گنجشك با يك موتوري تصادف مي كنه و بي هوش مي شه. وقتي به هوش مياد، مي بينه تو قفسه. مي زنه توي سرش و ميگه: «بيچاره شدم، موتوريه مُرد!»

پدر:پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.پسر: حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.

شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت:باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.

شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!

ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!

ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالَش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!

یه فيل  تو استخر شنا مي كرد.یه مورچه اومد و گفت: بيا بيرون كارت دارم.فيل از استخر اومد بیرون. مورچه یه نگاه به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.

اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.

نظر یادتون نره    خداحافظی و نظردهی

 

  

 

 

مدیر و نویسنده وبلاگمرضیه کریمیان | لینک ثابت | موضوع:آموزش مهارت در کامپیوتر |