تبليغاتX
مهارت دانستن بیشترینها از کوچکترینها است - جُــــــــــــــــک و خــــــــنده (8)

مهارت در کامپیوتر را در اینجا فرابگیرید










ترفند ها و دانستنی های موبایل


دنیـــــــــــــــــــای بازیگری


نرم افزار های کاربردی و بازیهای جالب برای شما



جُــــــــــــــــک و خــــــــنده (8) 

مطالب زیر فقط طنز بوده و قصد توهین به هیچ شخص ، گروه یا قومی نیست .

جـــُـــــــــــــــــــــــــــــــک

جک و خندهطنز و خنده

دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می­کنن. ریل راه آهنو می­گیرن و راه می­افتن طرف شهر. اولی می‌پرسه:کی می­رسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده و می‌گه:هر وقت این دو تا خط به‌هم برسن.می­رن و می­رن و می­رن تا اولیه خسته می‌شه. می­گه:پس چرا نمی­رسیم؟دومیه برمی­گرده و عقبو نگاه می­کنه و می­گه:فکر می­کنم ردش کردیم.



یه روز یه اسکاتلندیه رفت تعمیرگاه و گفت:آقا بی‌زحمت توی باک ماشین من چند قطره بنزین، توی رادیاتش یک لیوان آب و تو موتورش چند قطره روغن بریزین.مکانیکه هم یه نگاهی به اسکاتلندیه انداخت و گفت:قربان لاستیکاتون هم کم باده. اگه اجازه بدین توش چندتایی سرفه کنم!



میخه می افته تو آب. زنگ میزنه در میره.



یارو آب‌انگور میخوره شنگول میشه، گرگه میاد میخوردش.



به یارو گفتن تا به حال قارچ خوردی؟ گفت نه، ولی یه بار جر خوردم.



به یارو میگن با سوئيس جمله بساز. میگه:من اين كار رو نمي‌كنم شما از حرف‌هاي آدم سوءاستفاده مي‌كنيد.



یارو از چراغ قرمز رد میشه، پلیس میبیندش. نگه‌اش میداره میگه:گواهی نامه، کارت ماشین. راننده میگه:چیه؟ جمله بسازم؟



کامیون گلابی داشته میرفته ، یهو می افته تو دست انداز و یکی از  گلابی ها پرت میشه بیرون. باقی گلابی‌ها خطاب بهش میگن:گلابی خداحافظ... گلابی خداحافظ.اونم میگه:خداحافظ گلابی‌ها...خداحافظ گلابی­ها . ( iq تو به کر بنداز تا بفهمی چیه.)



یارو یه آروغ گنده پـُر سروصدا میزنه، بعد دور و برشو نگاه میکنه میبینه کسی نیست. روشو میکنه به جلوش و میگه:والّا! ( طرف تنها بوده . حالا یکم فکر کن .)



گرگه اومد پشت در خونه شنگول‌ومنگول زنگ زد و گفت:مع...مع...منم منم مادرتون...علف آوردم براتون ، که یهو یه صدای کلفت و عصبانی از اون ور آیفون داد زد:چن دفعه بگم؟ دیروزم گفتم! از این‌جا رفتن!
تلویزیون ملی پرتغال با قطع برنامه های عادی خود از مردم این کشور خواست تا در آستانه بازی با ایران برای سلامتی علی دایی دعا کنند. ( دیگه تموم شد این چیزا )

یه روز صدام میره از یه مرغداری بازدید كنه. میپرسه:مرغاتون روزی چند تا تخم می‌کنن؟ میگن:هر کدوم یکی.بد داغ میکنه و خطاب به مرغا داد میزنه که :فردا که اومدم، هر کدوم کمتر از سه تا تخم گذاشته باشین، میدم همون جا بکشش.فردا که میاد میبینه همه سه تا تخم گذاشتن جز یکی که دو تا تخم گذاشته. با غضب بهش میگه:تو چطور جرأت کردی سه تا تخم نذاری؟اونم میگه:یاسیدی!من مرغ نیستم، خروس‌ام. ( بد بخت خروسه هم از ترسش تخم گذاشته .چه زمونه ای بود.)



یه جک قدیمی و بی مزه و لوس :  شرلوک هلمز و دکتر واتسون چند روزی را برای گردش به دامان طبیعت میروند.شب برای اتراق در جایی چادر میزنند و می‌خوابند.نیمه شب هلمز واتسون را بیدار میکند و به او می‌گوید:به بالای سرت نگاه کن و بگو چه می بینی.واتسون هم می‌گوید:آسمان پرستاره را میبینم، هلال باریک ماه را، یک شهاب کوچک الان رد شد... هلمز میگوید:خب تحلیلت چیست؟و وقتی با سکوت واتسون مواجه میشود میگوید:دیوانه چادرمان را دزد برده است!

يه‌نفر میره طوطی بخره طرف به‌اش جغد می‌اندازه. بعد یه مدت رفقاش ازش می‌پرسن خب طوطیت به حرف اومده؟الان حرف میزنه ؟ میگه والا هنوز حرف نمیزنه اما خوب توجه میکنه!


يه‌نفر ساعت مچی میخره هر کی ازش ساعت میپرسه با اکراه یه نگاه به دستش میکنه و به طرف میگه.بعد چند بار جواب دادن، دیگه شاکی میشه و می‌گه:این‌قدر بپرسید تا تر بزنید بهش! (خداییش بهتر از اين نمي‌شد گند زد به اين جوك!)


یه روز یه نفر میاد تهران میره تو یه مغازه لوازم ورزشی. میگه:آقا پوستر تمام قدِ رنگی من‌رو داری؟ یارو میگه :نه. میگه:اَکِ هِی ، اینجام تموم کردن!


پسر به باباش میگه:بابا ما چرا مثل بقیة مردم با کشتی نمیریم دوبی؟باباهه هم می‌گه:خفه‌شو پسر شناتو بکن!


يه نفر تو تاکسی به راننده میگه:آقا میشه بندازی تو یه دست انداز؟» میپرسه واسه چی؟ میگه:آخه میخوام خاکستر سیگارمو بتکونم!


یه روز یه نفر میره 20 سؤالی. می‌پرسه :حیوانه؟ میگن :آره. میپرسه :میتونم بگیرمش؟ میگن :آره. میپرسه :ببره؟ پلنگه؟ شیره؟ خرسه؟ میگن :نه. میپرسه: میتونم با دستم بلندش کنم؟ میگن آره. میپرسه :فیله؟ نهنگه؟ زرافه اس؟ اسب آبیه؟ کرگدنه؟ میگن:نه ، 20 تا سؤالت تموم شد . جوابت قورباغه بود. یارو میگه : به خدا فهمیدم، عارم اومد بگم! ( طرف میخواسته کلاس بذاره و اسم حیوونای کله گنده رو بگه .)



راننده ناقلایی با یک نگاه به مسافر بغل دستی‌اش می فهمد که طرف آدم ساده لوحی است و بدش نمی آید سر به سرش بگذارد.از او میخواهد که از توی داشبورد، "نوار ویديویی "را در بیاورد و داخل ضبط ماشین بگذارد.مسافر بیچاره هم در حال تلاش و تقلا وعرق ریزان برای انجام این عملیاتِ ناممکن است ، که ناگهان مسافر عقبی به حمایت از او به حرف می آید و میگوید:آقای راننده فکر کرده شما نمی فهمید! نفهم خودتی برادر من!...فکر کردی ما نمی­دونیم این نوارا مال کامیونه؟


نظر یادتون نره  خداحافظی و نظردهی

مدیر و نویسنده وبلاگمرضیه کریمیان | لینک ثابت | موضوع:آموزش مهارت در کامپیوتر |